معنى دوم پیوند اخلاق با دین این است که اصول اخلاقى را باید از دین آموخت
و با مراجعه به کتابهاى مقدس و گفتار پیامبران و جانشینان آنان کار زیبا را از نازیبا باید باز شناخت.
تصدیق به چنین معنى از رابطه در گرو این است تا از چه مکتب اخلاقى پیروى کنیم و ما براى روشن شدن این مطلب نمونهاى را متذکر مىشویم:
هرگاه از مکتب اشاعره پیروى کنیم که مىگویند: خرد ناتوانتر از آن است که حسن و قبح افعال ما را درک کند، و باید در این مورد دست به دامن وحى دراز کرده و از او زیبا را از نازیبا فراگیریم.
این گروه که عقل را از درک حسن و قبح اشیا عاجز و ناتوان مىدارند، و مىگویند تمام اصول اخلاقى را باید از شرع آموخت طبعا اخلاق در این مکتب پیوند تمام عیار با دین خواهد داشت، و به یک معنى جزو دین خواهد بود.
در برابر اشاعره گروه عدلیه که براى خرد یک نوع استقلال قایل بوده و او را براى شناسایى ارزشهاى اخلاقى قادر و توانا مىاندیشند ولى در عین حال منطقه و ادراک خرد را در مورد اخلاق محدود دانسته و معتقدند عقل در مواردى مىتواند حسن و قبح کارها را درک کند ولى در برخى از موارد او از درک فعل شایسته از ناشایست عاجز و ناتوان است.
در مکتب این گروه رابطه اخلاق با دین مثبت ارزیابى شده بالأخص در مواردى که از محدوده داورى خرد بیرون باشد. هر چند در غیر این موارد خرد براى خود نقش مستقل و سازنده دارد.
عدلیه که به مستقلات عقلیه اعتقاد راسخ دارند مىگویند: واجبات و محرمات دین مقدس اسلام بر گردان حسن و قبح یک رشته افعال است چه بسا خرد را یاراى درک حسن و قبح آنها نیست. در چنین مکتب پیوند اخلاق با دین کاملا مستحکم بوده بلکه جزو دین خواهد بود، آرى فقط در بخشى خاص استقلال خرد قابل انکار نیست.
در این دو مکتب پیوند اخلاق با دین کاملا مثبت است ولى در دیگر جهان
بینىها، بریدگیهاى اخلاق از دین کاملا مشهود است. مثلا در مکتب «لذتگرایى شخصى» ملاک اخلاق، لذت و ألم است. هر کارى که براى شخص ایجاد لذت کند، خوب و آنچه که براى شخص الم و درد پدید آورد بد و قبیح است، در این جهان بینى اخلاق نمىتواند پیوندى با دین داشته باشد و چه بسا با دین تصادم پیدا کرده و کاملا از هم فاصله مىگیرد.